close
تبلیغات در اینترنت
شعرچیست ودانلودکتاب وفیلم شاعران بزرگ عالم[2]

mp3danlod

شعرچیست ودانلودکتاب وفیلم شاعران بزرگ عالم[2]
امروز یکشنبه 06 اسفند 1396
تبليغات تبليغات

شعرچیست ودانلودکتاب وفیلم شاعران بزرگ عالم[2]

خورشيد آرزوي مني ،گرمتر بتاب

Monday, September 20, 2010, 5:00:00 AM | ققنوسGo to full article

 



 


بگذار سر به سينه ي من تا که بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
آزار اين رميده سر در کمند را


بهار-بيست دات کام   تصاوير زيبا سازي وبلاگ    www.bahar22.com 


بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست


بهار-بيست دات کام   تصاوير زيبا سازي وبلاگ    www.bahar22.com 


دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من
اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت


 بهار-بيست دات کام   تصاوير زيبا سازي وبلاگ    www.bahar22.com


تو   آسمان آبي آرام و روشني
من   چون کبوتري که پرم در هواي تو
يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو


 بهار-بيست دات کام   تصاوير زيبا سازي وبلاگ    www.bahar22.com


بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توأم بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب


 بهار-بيست دات کام   تصاوير زيبا سازي وبلاگ    www.bahar22.com


 ( فريدون مشيري)


 


 

چاكراوارتن=امپراتور كل جهان

Sunday, September 26, 2010, 7:50:00 PM | ققنوسGo to full article

 


 


 


داستان زيرکانه اي در کتب قديمي جين وجود دارد .
در هندوستان اين اعتقاد وجود دارد کسي که امپراتور کل جهان ميشود،  چاکراوارتن
(Chakravartin)  ناميده ميشود.
کلمه ي  چاکرا  (Chakra) به معناي چرخ است.
در هندوستان اين روشي بود براي جلوگيري از جنگ و خشونت بي مورد :
يک ارّابه ي جنگي ،ارابه اي طلائي و بسيار ارزشمند با اسبهاي زيبا و قوي از
قلمروئي به قلمروي
ديگر حرکت ميکرد .
اگر پادشاه قلمروئي مانع حرکت ارابه نميشد وبه ارابه اجازه عبور ميداد
 به اين
معني بود که پادشاهِ صاحبِ ارابه را بعنوان مافوق خود پذيرفته است .
بنابر اين نيازي به جنگيدن نبود.
به اين شکل ارابه حرکت ميکرد و فقط هرجا که مردم مانعي ايجاد ميکردند ،جنگي رخ ميداد .
اگر سدي جلوي راه ارابه ايجاد نميشد ، بدون جنگ و خونريزي ،قلمروِ پادشاهيِ قدرتِ برتر
همچنان
گسترش مي يافت و او  چاکراوارتن  ميشد :
حاکمي  که چرخ ارابه اش ميگرديد و کسي را ياراي مقابله با او نبود .


بگو ...

Thursday, October 21, 2010, 6:52:00 PM | ققنوسGo to full article



با من بگو تا کيستي, مهري؟ بگو, ماهي؟ بگو
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشکي؟ بگو، آهي؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من, جانا چه مي‌خواهي؟ بگو

گيرم نمي‌گيري دگر, زآشفته ي عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر, با من سخن گاهي بگو

اي گل پي هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گويي که دانم, پس مرو، گر آگه از راهي بگو

غمخوار دل اي مي نيي, از درد من آگه نيي
ولله نيي, بالله نيي, از دردم آگاهي بگو

بر خلوت دل سرزده يک ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده, از من چه کوتاهي بگو؟

من عاشق تنهايي‌ام سرگشته شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام, تو هرچه مي‌خواهي بگو

(مهرداد اوستا) 


منظومه ي آرش كمان گير

Friday, December 17, 2010, 6:49:00 PM | ققنوسGo to full article


برف مي بارد 
 برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام کلبه ها دودي
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
 رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه اي روشن
 روي تپه روبروي من
 در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
 بوي عطر خاک باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
 در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن
کار کردن کار کردن
 آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشک و تشنه را ديدن
 جرعه هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
 نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
 گاه گاهي
 زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
 قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
 بي تکان گهواره رنگين کمان را
 در کنار بام ديدن
يا شب برفي
 پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
 زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
 ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده اي در کوره افسرده جان افکند
 چشم هايش در سياهي هاي کومه جست و جو مي کرد
 زير لب آهسته با خود گفتگو مي کرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
 جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افکنده روي کوهها دامن
 آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
 روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
 بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
 روز بدنامي
 روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
 عشق در بيماري دلمردگي بيجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
 مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
 ترس بود و بالهاي مرگ
کس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملک
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
 برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ کس دستي به سوي کس نمي آورد
هيچ کس در روي ديگر کس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري که در ناپاک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر انديشند
نازک انديشانشان بي شرم
که مباداشان دگر روزبهي در چشم
 يافتند آخر فسوني را که مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي کرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي کرد
 آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديکي فرود ايد
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي کرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي کرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
 باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام کرد آغاز
پيش روي لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
 باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
 لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگين کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحري بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
 از سينه بيرون داد
 منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده
مجوييدم نسب
 فرزند رنج و کار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در ميان دست مي گيرم
 و مي افشارمش در چنگ
 دل اين جام پر از کين پر از خون را
 دل اين بي تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کينه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در اين پيکار
 در اين کار
 دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداري کمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند کوه ماوايم
 به چشم آفتاب تازه رس جايم
 مرا نير است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و ليکن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
 رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
 در اين ميدان
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
 پس آنگه سر به سوي آسمان بر کرد
 به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
که با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افکند
 زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
که تن بي عيب و جان پاک است
نه نيرنگي به کار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
 نقابي سهمگين بر چهره مي ايد
 به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار مي پايد
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز مي گيرد
 به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به کوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
 و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است
 ولي آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
 همان بايسته آزادگي اين است
 هزاران چشم گويا و لب خاموش
 مرا پيک اميد خويش مي داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
 پيش مي ايم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي که دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ اي آفتاب اي توشه اميد
 برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
 به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
 شما اي قله هاي سرکش خاموش
 که پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
 که سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي کوبيد
که ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
 غرورم را نگه داريد
 به سان آن پلنگاني که در کوه و کمر داريد
 زمين خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
 نظر افکند آرش سوي شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
مردها در راه
 سرود بي کلامي با غمي جانکاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
کدامين نغمه مي ريزد
 کدام آهنگ ايا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را که سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
 طنين گامهايي را که آگاهانه مي رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتي ريشخند آميز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پير مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پي او
 پرده هاي اشک پي در پي فرود آمد
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
کودکان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي کوره در پرواز
 باد در غوغا.
شامگاهان
 راه جوياني که مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
 باز گرديدند
 بي نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشي بي تير
 آري آري جان خود در تير کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
 تير آرش را سواراني که مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
 آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاکشان سر زد
ماهتاب
 بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
 در دل هر کوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وين سراسر قله مغموم و خاموشي که مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي که مي دانيد
 رهگذرهايي که شب در راه مي مانند
 نام آرش را پياپي در دل کهسار مي خوانند
 و نياز خويش مي خواهند
 با دهان سنگهاي کوه آرش مي دهد پاسخ
 مي کندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
 مي نمايد راه
 در برون کلبه مي بارد
 برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري کارواني با صداي زنگ
 کودکان ديري است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 مي گذارم کنده اي هيزم در آتشدان
 شعله بالا مي رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337
سياوش کسرائي

دانلود  منظومه ي آرش کمانگير
اجرا: سياوش کسرائي_زمان :18 دقيقه



دانلود (حجم: 8.7MB)


دانلود از Mediafire


شادي و اميد...

Tuesday, February 15, 2011, 3:28:00 AM | ققنوسGo to full article

 



 


به ياد مي آورم
اميد به آينده
اندوهِ آدمي را مي شويَد.
همه چيز
در حالِ تکامل است،
قاعده ي قصه همين است
حلاوت حيات وُ
ترانه ي هستي
همين است.
به ياد مي آورم
انگار همين ديروز بود
آسمانِ هاوانا آبي بود
براي کارگران
از رهاييِ دربندماندگان سخن مي گفتم.
حالا
اينجا
باران از سفر بازمانده
زمين، شُسته
شوق، کامل
دامنه ها، سرسبز
و شادماني
مشغولِ زري بافيِ لحظه به لحظه زندگي ست.
و اين همه
زيرِ نورِ وِلَرمِ آفتاب وُ
آواز پرنده مي گذرد.
شُکوهِ آدمي
حلاوتِ حيات
ترانه ي هستي… !
هستي همين است وُ
قاعده ي قصه همين!
کلمه نجات
مي توانستم شاعري باشم
ولگردِ قمارخانه هاي
بوينس آيرس
مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ
اعتياد.
نوحه سرايِ گذشته هاي مُرده
گذشته هاي دور
گذشته هاي گيج.
اما تا کي… ؟
از امروز گفتن وُ
براي مردم سرودن
دشوار است،
و ما مي خواهيم
از امروز و از اندوهِ آدمي بگوييم
و غفلتي عظيم
که آزادي را از شما ربوده است.
مي توانستم شاعري باشم
بي درد، پُرافاده، خودپسند،
پرده بردارِ پتيارگاني
که بر ستمديدگانِ ترس خورده
حکومت مي کنند.
مي دانم!
گلوله را با کلمه مي نويسند،
اما وقتي که از کلمات
شَقي ترين گلوله ها را مي سازند،
چاره ي چريکي چون من چيست؟
کلمات
راهگشايِ آگاهيِ آدمي ست
و ما نيز
سرانجام
بر سر ِ معنايِ زندگي متحد خواهيم شد:
کلمه، کلمه نجات!
مردم
ترانه اي از اين دست مي طلبند

آنها از ' فکر ' تو مي ترسند.

Saturday, February 19, 2011, 6:55:00 PM | ققنوسGo to full article

 



 آدم وقتي فقير ميشه
خوبي هاش هم حقير ميشه!
اما کسي که "زور" داره يا "زر" داره،
هنر مي بينن "عيب" هاشو
"حرف حسابي" مي شنوند " چرند" هاشو
"آروغ هاي بي جا و نفرت بار" شو، فلسفه و دانش و دين مي فهمند!

حتي " شوخي هاي خنک و بي ربط" او از خنده حضّار را روده بر مي کنه!

ملت ها هم همينجورند!

روزي که ما مسلمان ها پول داشتيم، زور داشتيم،
استاد هاي دانشگاه هاي اسپانيا و ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمند هاي اروپا
وقتي مي خواستند درس بدهند قبا و لبّاده ي ملا هاي ما را به تن خود مي کردند؛
يعني که ما هم "بوعلي" و "رازي" و "غزالي" ايم!
همون که باز استاد هاي دانشگاه هاي ما امروز تو جشن ها مي پوشند،
تا خود را به شکل استادهاي دانشگاه هاي اسپانيا ، ايتاليا، فرانسه و انگليس بيارايند !
يعني که ما هم شبيه کانت و دکارتيم!
ببين که لباده هاي خودمان را هم بايد از دست فرنگي ها به تن کنيم !
صنعتگرهاي مسيحي در اروپا، تقلب که مي کردند،
مارک "الله" را روي جنس هاي خودشان مي زدند؛
يعني که اين ساخت اروپايي نيست،
کار بلخ و بخارا و طوس و ري و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است
حتي روي صليب مارک "الله" مي زدند!


جنگ هاي صليبي که شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتاديم به جان هم!
مسيحي ها و جهود ها يکي شدند ،مسلمانها صد تا :
سني به جان شيعه ، شيعه به جان سني، ترک به جان فارس،
عجم به جان عرب ، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ...
باز هر کدام تو خودشان کشمکش، دشمني، بد بيني ، جنگ و جدل:
حيدري و نعمتي، بالا سري و پايين سري، يکي شيخي يکي صوفي، يکي اُمّل يکي قرتي...

نقشه جهان را جلو خود بگذار.
از خليج فارس يک خط بکش تا اسپانيا، از آنجا يک خط برو تا چين...
اين مثلث ميهن اسلام بود: يک ملت يک ايمان يک کتاب.
حالا؟
مسلمان هاي يک مذهب، يک زبان، يک محل،
توي يک مسجد هفت تا " نماز جماعت" مي خوانند!
توي "برادران" جنگ هفتاد و دو ملت بر پا شد،
هر ملتي اسلام را رها کرد
رفت به سراغ قصه هاي مرده، خرابه هاي کهنه، استخوان هاي پوسيده ...
" خدا"
را از ياد بردند " خاک " را بجاش آوردند.
"توحيد" توي کتابها مُرد، به شکل "کلمات" ؛
و "شرک" توي جامعه جان گرفت ؛ به شکل "طبقات".
دين فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه،
و هر قطعه، لقمه اي چرب ، نرم ، راحت الحلقوم!

سر ما را به خاک بازي، به خون بازي ، فرقه سازي، دسته بندي؛
به جنگ هاي زر گري ،به بحث هاي بيخودي،
به حرفهاي چرت و پرت، به فکرها و علم هاي پوک و پوچ ،
به عشق ها و کينه هاي بي ثمر، به گريه ها و ندبه هاي بي اثر،
به دشمن هاي عوضي، به خنده هاي الکي، بند کردند!
چشم ما را به لاي لايي خواب کردند .
"فرنگي ها" هم مثل مغول ها :
"آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..."
اما نرفتند !

و ما، يا سرمان به خودمان بند بود و نخواستيم ببينيم،
يا به جان هم افتاده بوديم و نتوانستيم ببينيم،
و يا ااصلا بر گشته بوديم به عهد بوق!
به جستجوي قبرها، باد و بروت هاي استخوان هاي پوسيده !

"استخوان پوسيده ها" !
و نبوديم که ببينيم!
طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال "عصر طلائي"! - دنبال نخود سياه!
مليّت؟ نبش قبر ! مذهب؟ شب اول قبر !
حال؟ فراموشش کن! زندگي؟ ولش کن !...

1250 سال پيش، پدر شيمي قديم "جابر"، در کلاس مسجد پيامبر،
نزد امام صادق، رئيس مذهب شيعه درس شيمي فرا ميگرد،
و 1250 سال بعد، نزد پيروان پيامبر و شيعيان امام صادق،
درس شيمي در کلاس مدرسه حرام مي‌شود!
1200 سال پيش، ما براي اولين بار در يک جامعه اروپايي-اندلس- بي‌سوادي را ريشه‌کن مي‌کنيم،
و 1200 سال بعد، بي‌سوادي، جامعه ما را ريشه کن مي‌کند!
800 سال پيش، اولين بار، دسته‌اي از جوانان ما، - «فِتيَة المُغَرَّبين» - آمريکا را کشف مي‌کنند،
و 800 سال بعد، آمريکا پير جوان ما را !! ...

آه چه بگويم!؟
آنها بيدار شدند و ما به خواب رفتيم،

مسيحي ها و جهود ها يکي شدند و ما صد تا،
آنها پولدار شدند و زور دار و ما فقير و ضعيف!
و کار ما؟

يک دسته مان هنوز هم مشغول کشمکش هاي قديم اند
و نفهميده اند که در دنيا چه خبر شده است
يک دسته هم که فهميده اند دنيا دست کيست،
نشسته اند و مثل ميمون آدم ها را تماشا مي کنند
و هر کار آنها مي کنند اين ها هم اداشان را در مي آورند!
در چشم اين ها فقط فرنگي ها آدم اند! آدم حسابي اند؛ چون فرنگي ها پول دارند، زور دارند.
ما ها ديگر فقير شده ايم، خوبي هامان هم حقير شده است!
آنها که پولدار شدند،عيب هاشان هم هنر شده !...

آنها مي خواهند همه مان و همه چيزمان را "ميمون" بار بيارند و "ميمون وار" :
استادهامان را، شاعرهامان را ، بزرگ هامان را ،هنرمندهامان را ،فيلسوف هامان را،
زن هامان را ، مردهامان را ،زندگي ها مان را ،شهرهامان را، خانواده هامان را
و ... حتي بچه هامان را!
آنها فقط از يک چيز مي ترسند از اين مي ترسند که ما ديگر از آنها " تقليد" نکنيم.
چطور مي شود که از آنها تقليد نکنيم؟
کاري کنيم که بتوانيم خودمان "بفهميم".
آنها فقط از "فهميدن" مي ترسند.
از " تن" تو - هر چقدر هم قوي بشي - ترسي ندارند.
از گاو که گنده تر نميشي، مي دوشنت !
از خر که قوي تر نميشي، بارت مي کنند!
از اسب که دونده تر نميشي سوارت مي شند!
آنها از " فکر " تو مي ترسند.

اينه که بزرگ هايي که "فکر" دارند بايد فقط به چيزهاي بي‌خودي فکر کنند،
بچه‌ها را هم بايد جوري بار بيارند که هر کاري ياد بگيرند و فقط و فقط بلد نباشند «فکر» کنند!
بچه‌هايي باشند نونوار ، تر و تميز، چاق و چله‌، شاد و خندان، اما ... ببخشيد!
از چه راه؟
از اين را که که عقل بچه‌هامان را از سرشان به چشم‌شان بيارند!
چطوري؟ با روش آموزش و پرورش مدرن آمريکايي، سمعي و بصري!
يعني بايد چشمات فقط کار کند، يعني بايد گوشات فقط کار کند، چرا؟
براي اينکه آن چيزهايي را که پنهان مي‌کنند و پنهاني مي‌کنند نبيني،
براي اينکه آن کارهايي را که

حمزه احمدی
691 views
()
پنج شنبه 26 / 12 / 1389
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

مطالب تصادفي

طراحي شده توسط روزيکس

تمامي حقوق مادي و معنوي متعلق به mp3danlod بوده و کپي برداري از مطالب فقط با ذکر لينک سايت مجاز مي باشد.